هاني و هيام در بهمن ماه 95

من و آبجي بازي ميكنيم و ميخنديم 

هيامي مورخ 95/11/02
اينجا هشت ماه و سه روزشه

نوشته هاي مامان براي من در شب تولدم موقعي كه من خوابه خواب بودم ![]()
سرت ، صورتت ،دستات ، پاهات و تمام بدنت هميشه و هر روز پر از زخمه جديده
و اين زخم ها يا بخاطر دعوا و كتك كاري در حين بازي ![]()
يا زمين خوردنه
يا به هر علتي كه باعث ميشه هنوز زخم قبلي خوب نشده ، زخم جديد روي بدنت ببينم 
و تو همچنان شاد ،پر از انرژي
و من همچنان نگران سلامتي جسم و روحتم 
براي داشتنت هميشه خدا رو شكر مي كنم و در كنارش از خدا صبر و حوصله ميخوام كه بتونم اونطور كه بايد برايت مادري كنم و مثل يك رفيق برايت باشم ![]()
بعضي وقتها اونقدر حرفات و كارات شيرينه كه دلم ميخواد فقط نيگات كنم و از داشتنت لذت ببرم
ولي امان از روزهايي كه كارهاي وحشتناكي ميكني
اونقدر عصبي ميشم كه واقعا نميدونم باهات چيكار كنم
اما دقايقي بعد آروم ميشم و به خودم ميگم اين طبيعته يك كودكه كه اينگونه رفتار كنه
البته ناگفته نماند كه تو يك درجه شيطونتري ![]()

تولدم 5 بهمن بود و از قبل به ماماني گفته بودم كه روز تولدم بايد مثل تولد بابايي باشه ![]()
يعني منو به صرف شام دعوت كني و بعد همونجا كادومو بهم بدي ![]()
از پارسال تا الان خودمو با بابايي مقايسه ميكنم 

كبابي محبوب من ، كبابي شوم شو ![]()
به مناسبت تولدم از طرف مامان و بابايي دعوت شدم اينجا
دايي و زن دايي و انس هم خواستم كه حضور داشته باشن ![]()

هيامي سرماخورده ولي توي اين مناسبت منو تنها نزاشت
مرسي آبجي خوشگلم![]()

بعد از كبابي نوبت رسيد به شيريني خوشمزه ![]()

هيامي در هواي خوب و نم نم باران




آبجي اينجا اعصاب معصاب نداره ![]()

ماماني داره وبلاگمو بروز ميكنه
ولي هيامي نميزاره ![]()

جابر با اون دندونايه نازش![]()

ايناس خانم هم مث هميشه به قول خودش ميكاپ گذاشته
اونم با ماژيك![]()

آبجي تا منو داره ، غم نداره 


توي اين عكس هيام خانوم هشت ماه و يازده روزشه 
انسيه و فاطمه دختر هاي عمه زهرا مثلا ميخوان هيامي رو بخوابونن

عمرا بخوابه


خونه خاله مريم و هيام داره شام ميخوره 

آقا اديب داره با هيامي بازي ميكنه 

آماده شدم واسه تولد آقا مومن و آقا انس ![]()

هيام در بغل فاطمه دختر دايي محمد 

تولد مومن و انس رو يكجا خونه خاله مريم گرفتيم 

خوراكي هاي خوشمزه![]()

دارم اماده ميشم كه يه پيتزا كش برم
آخه خيلي گرسنمه و ميهمانا زود نميرسن 

البته پيتزا رو با اجازه مامان و خاله برداشتم ![]()

اديب هم گرسنش شده 
در كل قبل از شروع جشن ما سيره سير شديم 

آقا مومن ، آقا انس تولدتون مبارك

هيامي ![]()



آقاي علي خوشتيپ پسر دايي 

من و پسرخاله دوست داشتنيم آقا حاتم ![]()

فيگورو داشته باشيد

آقا انس و آقا علي بچه هاي دايي 

هر روز من بيشتر و بيشتر عاشقت مي شوم 

يه روز خوب هواي عالي در 95/11/14


هيامي آب دهن و خارش لثه 



هيام هشت ماه و نيمه
و بخاطر خارش لثه و در آمدن دندان هاي بالا حسابي بي قراري ميكنه و شب خواب نداره 

بازي من با آبجي گلم ![]()

از الان دارم معتادش ميكنم به بازي پي اس پي


اول صبح دارم ميرم مدرسه 

بهمن ماه هوا عالي بود
و باران زيادي اومد 
من و هيام حسابي گشتيم و لذت برديم از اين هواي خوب 

هيام بر تپه هاي ماسه اي نايبند 


بساتين![]()

آبجي در يك روز باراني 

هيام در بغل خاله شيدا ![]()

دست دست 

برفراز ابرهاي در جاده لامرد

يه جاي دنج و خوشمزه به اسم كبابي بيدگل ![]()

ايناس خانم مثل هميشه لوازم آرايشي خاله رو پيدا كرده
و حسابي خودشو نقاشي كرده ![]()

تا فردا اثر ميكاپ روي صورتش مونده و پاك نشده 

آقا اديب

آقا جابر

هيام در حسرت بستني من ![]()

عسلويه يك روز باراني 



هاني و هيام در بهمن ماه 95
